غصه به تیراژ پانصدهزار

۱ دیدگاه

مرغ سحر با قابلیت ناله سر کنی و تازه کردن داغ کیلویی 4200 تومان
بلبل پربسته بیرون آمده از کنج قفس با نغمه آزادی نوع بشر با صدای دالبی استدیو و جک آدیو 3.5 میلیمتری موجود است.

همدم

2 دیدگاه

تنها همدم این روزهای من : چایی و شاهین نجفی و بس!

گل بی‌خار کجاست؟

بیان دیدگاه

۱:۳۷ بامداد – سه شنبه ۲۹ تیر ۸۹

شب تار است و ره ِ وادی ایمن در پیش آتش طور کجا ، موعد دیدار کجاست
آنکس است اهل بشارت که اشارت داند نکته‌هاست بسی ، محرم اسرار کجاست

۱. بابا مامان تا چند ساعت دیگه میرن حج عمره. نگرانم هر موقع که میرن مسافرت. یادم باشه فردا صدقه بندازم.
۲. دو تا کار تازه رو قراره شروع کنیم. اگر همه چیز مساعد باشه بعد از دو سال بیکاری رسما دوشغله میشم. امیدوارم که اینطوری بشه. «هامد ِآینده» به پول نیاز زیادی خواهد داشت.
۳. رسما تفریحمون شده راه رفتن و توی پارک نشستن. گهگداری یک دلستر یک لیتری هم میخریم و سه نفری میخوریمش. گه بگیرن این مملکت رو که برای یک آدمی به سن و سال من هیچ تفریحی نداره.
۴. چیه خب مثلا میام اینجا غرغر میکنم ؟ پاکش کنم این همه سرور و پهنای باند و کوفت و مرض دیگه اشغال نشه واسه همچین مهملاتی !

ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست
حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج فکر معقول بفرما ،‌گل بی‌خار کجاست

دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند …

3 دیدگاه

1- اگه اینجا آپدیت نمیشه بخاطر این نیست که نویسنده‌اش حرفی برای گفتن نداره، به این خاطره که خوشش نمیاد غرغر کنه.

2- چقدر بده که آدم هیچ کسیو نداشته باشه که باهاش حرف بزنه از مشکلاتش بگه. اگه دوستان کسایی هستند که موقع سختی به داد آدم میرسن میتونم بگم که هیچ دوستی ندارم.

3- (سانسور شد)

4- هیچی دیگه ! همینا بود … هر چی فکر میکنم کسی یا چیزی رو نمی تونم پیدا کنم که مشکلات رو گردنش بندازم. اگر اینم و اینجام دلیلش خودمم . خودم و خودم. اگر فکر میکنید برای شما دوست خوبی هستم ، دوست ِ خوبی برام باشید . لطفا !

سرمشق

بیان دیدگاه

«توانا بود هر که دانا بود» رو خط بزن از کتابهات … با خون و اشک بنویس «توانا بود هر که دارا بود»

کابوس

بیان دیدگاه

انگار خوابیدی و داری کابوس می‌بینی،یه کابوس خیلی ترسناک. یهو از خواب می‌پری و وقتی به خودت میاد می‌بینی که زندگی در بیداری ترسناک‌تره… اونوقته که برمیگردی به همون کابوس

- یادت نمیاد آخرین بار کی خواب خوش که نه، خواب ِ بدون کابوس دیدی!

پوستین: مهدی اخوان ثالث

۱ دیدگاه

Akhavan
پوستینی كهنه دارم من،
یادگاری ژنده پیر از روزگارانی غبارآلود
سالخوردی جاودان مانند
مانده میراث از نیاكانم مرا، این روزگار آلود.

جز پدر آیا كسی را می شناسم من!
كز نیاكانم سخن گفتن؟
نزد آن قومی كه ذرات شرف، در خانه ی خونشان
كرده جا را بهر هر چیز دگر، حتی برای آدمیت، تنگ،
خنده دارد از نیاكانی سخن گفتن، كه من گفتم.
جز پدر آری
من نیای دیگری نشاختم هرگز.
نیز او چون من سخن می گفت
همچنین دنبال كن تا آن پدر جدم،
كاندر خم جنگلی،‌خمیازه كوهی
روز و شب می گشت، یا می خفت

این دبیر گیج و گول و كور دل: تاریخ،
تا مذهب دفترش را گاه گه می خواست
با پریشان سرگذشتی از نیاكانم بیالاید،
رعشه می افتادش اندر دست
در بنان درفشانش كلك شیرین سلك می لرزید،
حبرش اندر محبر پر لیقه چون سنگ سیه می بست.
زانكه فریاد امیر عادلی چون رعد بر می خاست:
ـ«هان كجایی، ای عموی مهربان! بنویس.
ماه نو را دوش ما، با چاكران، در نیمه شب دیدیم.
مادیان سرخ بال ما سه كرت تا سحر زایید.
در كدامین عهد بوده ست این چنین، یا آن چنان بنویس.»

لیك هیچت غم مباد از این،
ای عموی مهربان، تاریخ!
پوستینی كهنه دارم من كه می گوید
از نیاكانم برایم داستان، تاریخ!

من یقین دارم كه در رگ های من خون رسولی یا امامی نیست.
نیز خون هیچ خان پادشاهی نیست
وین ندیم ژنده پیرم دوش با من گفت
كاندرین بی فخر بودن ها گناهی نیست.
پوستینی كهنه دارم من،
سالخوردی جاودان مانند.
مرده ریگی داستان گوی از نیاكانم، كه شب تا روز
گویدم چون و نگوید چند

سال ها پیش در ساحل پر حاصل جیحون
بس پدر از جان و دل كوشید،
تا مگر كاین پوستین را نو گند بنیاد
او چنین می گفت و بودش یاد:
ـ «داشت كم كم شبكلاه و جبه ی من نو ترك می شد،
كشتگاهم برگ و بر می داد.
ناگهان طوفان خشمی با شكوه و سرخگون برخاست.
من سپردم زورق خود را به آن توفان و گفتم هر چه بادا باد.
تا گشودم چشم، دیدم تشنه لب بر ساحل خشك كشف رودم
پوستین كهنه ی دیرینه ام با من.
اندرون، ناچار،‌مالامال نور معرفت شد باز،
هم بدان سان كز ازل بودم.»

باز او ماند و سه پستان و گل زوفا؛
باز او ماند و سكنگور و سیه دانه
و آن به آیین حجره زارانی
كان چه بینی در كتاب تحفه ی هندی،
هر یكی خوابیده او را در یكی خانه.

روز رحلت پوستینش را به ما بخشید.
ما پس از او پنج تن بودیم.
من بسان كاروان سالارشان بودم.
ـ كاروان سالار ره نشناس ـ
اوفتان خیزان،
تا بدین غایت كه بینی، راه پیمودیم.

سال ها زین پیشتر من نیز
خواستم كاین پوستین را نو كنم بنیاد.
با هزاران آستین چركین دیگر بركشیدم از جگر فریاد:
«این مباد! آن باد!»
ناگهان توفان بی رحمی سیه برخاست….
پوستینی كهنه دارم من،
یادگار از روزگارانی غبارآلود.
مانده میراث از نیاكانم مرا، این روزگار آلود.
های، فرزندم!
بشنو و هشدار
بعد از من سالخورد جاودان مانند
با بر و دوش تو دارد كار.
لیك هیچت غم مباد از این.
كو، كدامین جبه ی زربفت رنگین می شناسی تو
كز مرقع پوستین كهنه ی من پاك تر باشد؟
با كدامین خلعتش آیا بدل سازم
كه م نه در سودا ضرر باشد؟
آی دختر جان!
همچنانش پاك و دور از رقعه ی آلودگانم می دار.

ورودی‌های پیشین

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.