وشکا

ما خويش ندانستيم بيداريمان از خواب. گفتند كه بيداريد گفتيم كه بيداريم

1388-08-15

بیان دیدگاه »

چند روز قبل ، آرمان ازم پرسید که آیا میشه از روی وبلاگ کسی در مورد شخصیت‌اش قضاوت کرد یا نه . اون موقع با توجه به تجربه‌های قبلی با قاطعیت زیادی گفتم “بله”

اما اگر بخوام دقیقتر بگم جواب میشه “بله و نه ” نمی دونم تا حالا هیچ جای دیگه از دنیا زندگی نکردم که بتونم بگم اونجا چقدر میشه اینکار رو کرد اما اینجا بیشتر میشه “نه”! بستگی داره خود آدم چه جوری باشه. یکی مث من که از هر ۱۰ تا چیزی که میخواد بنویسه ، در موردشون بگه ، حرف بزنه ۶ تاشو بخاطر ملاحظات و غیره و غیره نمیگه رو اگر هم بخوای در مورد شخصیتش بگی حداکثر چهار قسمت از ده قسمتش رو شناختی. عادت کردیم به خودسانسوری. عادتمون دادن !

خیلی وقت پیش گفتم داشتن دید سیاسی مثل “شورت” هست ، هیچکس بدون شورت از خونه بیرون نمیره و هیچکس هم شورتش رو سر چوب نمیزنه و توی هوا تکونش نمیده که آی ملت شورت ِ من این رنگیه ! هر کسی دید سیاسی خودشو داره ، برداشت خودش رو از وضع جامعه‌اش داره و خیلی هم نمیشه عوضش کرد. این هم به هر حال بخشی از اون آدم هست.

Written by حامد

نوامبر 7, 2009 at 12:35 ق.ظ

ارسال شده در روزنوشت

نه غربی،نه‌غربی،جمهوری اسلامی؟

بیان دیدگاه »

ببینم اینا که امروز میگن “مرگ بر روسیه ادامه راه مهندس بازرگان بود نه امام خمینی” یعنی منظورشون اینه که نباید بگیم مرگ بر روسیه و روسیه الان کشور دوست و برادر هست ؟

حالا شاید جعفر گونزالس ! یادش نباشه اما این عده که اون اوائل انقلاب اینجا بودن و حسابی هم داغ کرده بودن و شعار میدادن “نه شرقی ،‌نه غربی ، جمهوری اسلامی” منظورشون از “شرق” احیانا هنگ‌کنگ و کره‌شمالی و اینا که نبوده ؟

لینک : http://rajanews[dot]com/Detail.asp?id=39121

Written by حامد

نوامبر 4, 2009 at 11:55 ق.ظ

ارسال شده در روزنوشت

یک هفته “کنترل پروژه” شرکت‌ بود !

with 2 comments

۱۰/۵ ساعت کار در روز. از ساعت ۷ صبح تا ۱۷/۵ ، اونم چی ۱۰-۱۲ کیلومتر خارج از شهر که ۲ کیلومترش جاده خاکیه. یه کاری که اصلا مربوط به رشته ات نیست. هیچی ازش نمی دونی. کل کار هم به همریخته است به خاطر کم کاری بقیه و چوبش رو باید تو بخوری.۶۰ تا رئیس داری که همه هم تو رو با نوکر باباشون اشتباه گرفتن. حقوقت اونقدر عدد خجالت آوریه که اگر به تعداد ساعات کاری در ماه تقسیمش کنی به ۱۵۰۰ تومن در ساعت هم نمیرسه.

شبها تا صبح چند بار از خواب بپری که نکنه فلان ریپورتم ریجکت بشه نکنه هفته بعد پروژه به فلان مقدار پیشرفت نرسه . نکنه کارگرها خواب بمونند یا دلشون نخواد کار کنن و برنامه تو اشتباه دربیاد. نکنه یه بار که میری پست یه تیر آهن یا ورق فولادی از اون بالا بیفته و نصفت کنه !

هر روز جنگ اعصاب با کارفرما و مشاور و پیمانکار سر فونت و اندازه اش و Bold بودن و نبودنش و آخر منت گذاشتن که مهندس این بار رو ریجکت نمیکنیم اما درست کار کن از این به بعد. آخر روز متوجه میشی که اگرچه مهندسی و داری مثل اسب جوون می‌کنی اما حقوقت از آبدارچی شرکت هم کمتره (از راننده که خیلی کمتره!) و با خودت فکر میکنی من واسه چی و واسه کی دارم جون میکنم ؟ چرا روزی ۱۱ ساعت توی شرکت و ۴-۵ ساعت توی خونه کار میکنم اونم کاری که می دونم آینده ام توش نیست ؟ میگی نمیرم دیگه ، تمام !

میایی خونه و به مامانت میگی همه اینها رو و اونم بهت میگه نه باید بری ، بهتر از اینه که خونه بشینی و در و دیوار رو نیگا کنی که … ! اونجا اگر بغض‌ات نشکنه خیلی مردی.

Written by حامد

اکتبر 4, 2009 at 10:50 ب.ظ

ارسال شده در روزنوشت

لعنت به تیتر

with one comment

خسته‌ام. سیرم از زندگی.

Written by حامد

اکتبر 4, 2009 at 10:36 ب.ظ

ارسال شده در روزنوشت

دنیا در دستان من است

with one comment

یک روز … میرم به زیباترین ساحل دنیا … با زیباترین دختر دنیا … دست در دست ، بدون کفش بر روی شن‌های خیس ساحل راه می‌رویم و به زیبایی زندگی ، به مفهوم خوشبختی فکر می‌کنیم. تا آن موقع در زشت‌ترین تشت دنیا ، رخت خواهم شست و رویاپردازی می کنم !

Written by حامد

سپتامبر 29, 2009 at 9:00 ب.ظ

ارسال شده در روزنوشت