وشکا

ما خويش ندانستيم بيداريمان از خواب. گفتند كه بيداريد گفتيم كه بيداريم

دوست

بیان دیدگاه »

امروز بعد از چند ماه دوباره وبلاگت رو دیدم . تمام خاطراتمون پیش چشمام ظاهر شد. اینکه مریض بودی و از همه پنهون می کردی حتی از من . سرطان ذره ذره وجودتو از درون می خورد و تو مثل همیشه با همه شوخی می کردی . چند وقت به یکی که همش از بدشانسی و سختی زندگی نق می زد گفتم برو خوشحال باش که مریضی لاعلاج مث سرطان نداری و اون موقع تو جلوی چشام بودی . خدا میدونه که چقدر سر شبهای احیا واست دعا کردم … دیشب تو Facebook یه مطلبی خوندم از پسر و دختری که عاشق هم بودن و دختر سرطان داشت و به پسر نگفته بود … باز یاد تو افتادم . آخ که چقدر سخته وقتی همه پیش من از بدقولی تو حرف می زنن و تو میدونی که چرا سر جلسه نیامده یا کارها رو حاضر نکرده و چقدر سخته وقتی قسمم دادی که به هیچ کس نگم چرا نیومدی . دیشب یه دفعه به سرم زد بهت زنگ بزنم .پیدا کردن شمارت سخت نبود اما راستش ترسیدم . بعد از 2-3 ماه زنگ بزنم که چی ؟ بگم کی هستم ؟ دوستشم ؟ بعد از سه ماه !؟؟؟ نه ! اینها بهونست . ترسیدم دیگه دیر شده باشه واسه ی عیادت و حال و احوال پرسیدن .هنوز یادم نرفته آخرین سفارشی که بهم کردی. بازم میگم :چشم ! هر طور که شده انجامش میدم . فقط زنده بمون و ببینش …

وبلاگت رو دوباره دیدم و چشام تر شد. یاد این شعر افتادم :

به یادت داغ بر دل می نشانم زدیده خون به دامن می نشانم
چو نی گر نالم از سوز جدایی نیستان را به آتش می کشانم

Written by حامد

ژانویه 8, 2008 روی 11:38 ق.ظ

ارسال شده در کوته نوشته

Tagged with

يك پاسخ برايش بگذاريد