بیست و چهار سالگی
سال قبل ، وقتی روز تولدم رو پدر و مادرم یادشون رفت گفتم اتفاقیه که ممکن ِ همیشه پیش بیاد. روز تولد رو یک روز بعد جشن گرفتن ولی تمام شیرینی و شادیاش به اینه که توی همون روز خاص باشه. روزی که آدم احساس میکنه واسهی اونه.مخصوص اونه.
امسال هم یادشون رفت و بهانهشون این بود که به خاطر مسافرت ، اصلا یادمون نبود و … مسخرهاست که میگه تو هم خودت یادت نبود ! مگه میشه آدم روز تولدش یادش بره ؟ مگه میشه ؟ تولد بیست و چهار سالگی هم گذشت ، بی تبریک و جشن و هدیه .
یک روز از خواب پا میشی، میبینی رفتی به باد ، هیچ کس دور و برت نیست ، همه رو بردی ز یاد ، چند تار موی ِ دیگهات سفید شد ای مرد ِ بیاساس ، جشن تولد ِ تو باز مجلس عزاست ، بریدی از اساس
- مرسی از منیره که تنها کسی بود که امسال بهم هدیه داد.یک فال حافظ خیلی قشنگ و یک کارت هدیه. خیلی شرمنده کرد منو
- مرسی از سوفی که رومی رو توی فرندفید برام ساخت که اگرچه به شلوغی روم بقیه دوستان نبود اما باز هم ممنون از لطفش خیلی زیاد.
- از بقیه دوستانی هم که توی فیسبوک و توییتر تبریک گفته بودن ممنونم.

بازم مبارک حامد
آرمان
جولای 8, 2009 at 3:47 ب.ظ