شب های برفی
یک مرد تنها
در عمق کوچه
تنهای تنها

می رفت و می خواند
در آن شب سرد
با لحن بی جان
از رنج و از درد

درد جدایی
در سینه او
اشک و فغان است
هم قصه او

اگر بشه به این گفت شعر!،اونوقت من میشم شاعرش

Advertisements