باز هم یک بازی وبلاگی دیگه که این بار از طرف حدیثه دعوت شدم.خب وقتی قرار میشه توی یک بازی شرکت کنی باید FairPlay بازی کنی و صداقت داشته باشی 🙂 و اما ترسهایم :

1- بزرگترین ترس زندگی ام از دست دادن عزیزانمه و عزیزترین عزیزم یعنی «مادرم» . روزی که نتونم ببوسمش رو نمی تونم تصور کنم و البته پدر ، برادر ، دوستان و خیلی های دیگه که سهمی بزرگ یا کوچیک در قلبم دارند …

2- ترس از تاریکی از کودکی در من مونده هنوز. البته قبلا خیلی بیشتر ازش می ترسیدم اما هنوز هم باهاش مشکل دارم.

3- ترس از شکست در زندگی. با اینکه همیشه زمان زیادی را صرف انتخاب ها و تصمیم هایم (حتی کوچک و بی اهمیت ترینشون مانند یک خرید ِ ساده) اما همیشه نگرانم که انتخاب ِ خوبی نباشه. مخصوصا وقتی تصمیمی سرنوشت ساز بخوام بگیرم خیلی می ترسم که نتونم نتیجه اش رو تحمل کنم.شاید بهتر بود اسمش رو می گذاشتم ترس از آینده !

4- ترس از ناراحت کردن دیگران. وقتی آدمی باشی که راه شوخی و بگو بخند با بقیه را برای ارتباط با دیگران انتخاب کرده باشی همیشه می ترسی طرف ِ مقابلت از لحن یا نوع شوخی ات خوشش نیاد و ناراحت بشه در حالیکه واقعا قصد تو این بوده تا لبخندی کوچیک رو روی لبهاش بیاری . این ترس همیشه در ارتباطم با منه .

♣ و اما دعوت می شود از منیره ، سینا ، آرمان و اگر افتخار بدن فتحی و میلاد

Advertisements