تمام زندگی اینه : بزن سن ایچ و دیگر هیچ !

4 دیدگاه

چه خوبه فلسفه زندگیه یه آدمی این باشه ها ! نه ؟

Advertisements

آن روزها ، این روزها

۱ دیدگاه

اون روزها مردها رو به روشهای مختلفی (بدون اعمال زور) تشویق میکردند که صورتشون رو تیغ بزنن و آراسته کنند.اما مردم عمدتا ریش داشتند.

اون روزها زنها رو به روشهای مختلفی (حتی با اعمال زور) تشویق میکردند که چادرهاشون رو بردارند و با دامن های کوتاه از خونه بیان بیرون. اما خیلی از زنها چادر میپوشیدند

————————————————-

این روزها مردها رو به روشهای مختلفی (بدون اعمال زور) تشویق میکنند که صورتشون رو تیغ نزنن و آراسته نکنند.اما مردم عمدتا ریش ندارند.

این روزها زنها رو به روشهای مختلفی (حتی با اعمال زور) تشویق میکنند که چادر سرشون کنند و با مانتوهای کوتاه از خونه نیان بیرون.اما خیلی از زنها …

چی شد که یک ملت اینقدر عوض شد ؟

لعنت به تیتر!

8 دیدگاه

میدونی چیه ؟ یه وقتایی هست که احساس میکنی هیچ کس رو توی زندگیت نداری که به یادت باشه، اگه یکی دو روزی کمتر آفتابی شدی سراغتو بگیره یا وقتی که میگی احساس افسردگی می کنی بهت نخنده. اون موقع بدترین کار اینه که بخوای به خودت اثبات کنی که «نه ! اینجور فکر نکن. دوستات به یادت بودن. وقتی نبودی سراغتو گرفتن و … » تجربه نشون داده (حداقل برای من) که در این موارد به یک حقیقت تلخ پی می بری : هیچ کس به فکرت نبوده. هیچ کس سراغتو نگرفته و حتی کسی محض خالی نبودن عریضه هم اسمتو نیاورده .

حس بدیه.احساس می کنی بغض گلوتو گرفته.اگه خیلی شاهکار کنی نذاری اشکت درآد و فقط چشمات به خاطر اشک شوری که توی چشمات باقی می مونه به شکل کورکننده ای می سوزه.

آه … این هم خیلی ناراحت کننده ست وقتی به پنج نفر یه ایمیل مهم بزنی که انتظار داری حداقل یه جواب خشک و خالی بهت بدن اما از هیچ کدومشون خبری نمیشه اونم وقتی مطمئنی نامه تو خوندن.

یه حس بد ِ دیگه اینه که ایمیلت رو باز کنی و ببینی پنج تا ایمیل اومده که سه تاش رباتیک ِ و دوتای باقی مانده هم ازت کاری رو میخواد که انجام بدی روی حساب رفاقت! بدتر اینه که به این رویه «عادت» کرده باشی .

وقتی احساس افسردگی می کنید ، توی فرندفید اسم خودتون را جستجو نکنید! چون حتی اونی که همیشه یکی در میون نوشته هاش رو بهت لینک می داد هم فراموشت کرده.

اشتباه زیاد کردم . اما خواهشا یکی بهم بگه کدوم یکی اش باعث شده که این بشه وضعم ؟

سر

5 دیدگاه

هرکه را اسرار حق آموختند مهر کردند و دهانش دوختند. آن را که خبری شد ، خبری بازنیامد !
… چقدر طبل توخالی در اطرافمان هست

هستی از ما …

۱ دیدگاه

نیست شده ایم در هستی … هست شده ایم از برای هیچ

چشم غمگینی که همیشه برایش شادی آرزومندم

۱ دیدگاه

حدیثه جان ، تولد وبلاگت مبارک باد

فاعل بی فعل

بیان دیدگاه

حالا می بینی وقتی از یه گفتگو که قبلا برات انرژی بخش بود ، لذت می بردی و گذر زمان رو حس نمی کردی حالا «بدون عشق» تبدیل شده به یک گفتگوی ساده که دو طرف یهو ساکت میشن و بعد از چندین دقیقه فقط یک طرف با این حرف ادامه میده که خوشحال شدم و میخواد خداحافظی کنه و تو در جوابش میگی اوکی.من هم خوشحال شدم و خداحافظ و خیلی وقته که دیگه انتظار نداری حرف عاشقانه ای بشنوی اما هنوز یه امید کوچک داری که حداقل یه چیزی از در تعارف بهت بگه و تو با این که میدونی این تعارف معمولیه بذاریش پای عشق ولی به اینکه حتی بهت بگه که چرا اینجوری خداحافظی میکنی و دلش یه خداحافظی عاشقانه بخواد هم تو رو راضی میکنه.وقتی در جوابت میگه خداحافظ و میره می فهمی که دیگه همه چیز مرده و نباید دیگه امیدی داشته باشی بهش.

ناخودآگاه صدا و این ترانه مارتیک به گوشت میاد که :

حرف عاشقونه خوبی ندارم
خستم از را ه شوق پایکوبی ندارم
چند تا هم غصه میخوام چند تا مثه من
که بشینیم دور یک چراغ روشن
قلب سنگینمونو زمین بذاریم
همصدا بگیم که ما قلبی نداریم
تیشه و کوهو میگیم ارزونی فرهاد
صخره و موج مال قصه های سند باد
همصدا میگیم اگه اهل بهاریم
حرف قیمتی و سبز رنگی نداریم
نه از اغاز یه راهه عاشقونه
نه از احساس رسیدن به خونه
نه از این جاده لبریشمی شعر
که باید غریبو بیسوار بمونه

حوصله ندارم چند خط اول رو دوباره بخونم چون می دونم که هیچ فعل و فاعلش درست نیست.فعل ما عشق ورزیدن بود. حالا ما فاعل های بی فعلیم !

Older Entries