حالا می بینی وقتی از یه گفتگو که قبلا برات انرژی بخش بود ، لذت می بردی و گذر زمان رو حس نمی کردی حالا «بدون عشق» تبدیل شده به یک گفتگوی ساده که دو طرف یهو ساکت میشن و بعد از چندین دقیقه فقط یک طرف با این حرف ادامه میده که خوشحال شدم و میخواد خداحافظی کنه و تو در جوابش میگی اوکی.من هم خوشحال شدم و خداحافظ و خیلی وقته که دیگه انتظار نداری حرف عاشقانه ای بشنوی اما هنوز یه امید کوچک داری که حداقل یه چیزی از در تعارف بهت بگه و تو با این که میدونی این تعارف معمولیه بذاریش پای عشق ولی به اینکه حتی بهت بگه که چرا اینجوری خداحافظی میکنی و دلش یه خداحافظی عاشقانه بخواد هم تو رو راضی میکنه.وقتی در جوابت میگه خداحافظ و میره می فهمی که دیگه همه چیز مرده و نباید دیگه امیدی داشته باشی بهش.

ناخودآگاه صدا و این ترانه مارتیک به گوشت میاد که :

حرف عاشقونه خوبی ندارم
خستم از را ه شوق پایکوبی ندارم
چند تا هم غصه میخوام چند تا مثه من
که بشینیم دور یک چراغ روشن
قلب سنگینمونو زمین بذاریم
همصدا بگیم که ما قلبی نداریم
تیشه و کوهو میگیم ارزونی فرهاد
صخره و موج مال قصه های سند باد
همصدا میگیم اگه اهل بهاریم
حرف قیمتی و سبز رنگی نداریم
نه از اغاز یه راهه عاشقونه
نه از احساس رسیدن به خونه
نه از این جاده لبریشمی شعر
که باید غریبو بیسوار بمونه

حوصله ندارم چند خط اول رو دوباره بخونم چون می دونم که هیچ فعل و فاعلش درست نیست.فعل ما عشق ورزیدن بود. حالا ما فاعل های بی فعلیم !

Advertisements