روزی پس از امروز چون دیروز

۱ دیدگاه

توی فیلم «لئون» با یه دیالوگش خیلی حال کردم. جائیکه ماتیلدا (با بازی ناتالی پورتمن) از لئون (با بازی ژان رنوی کبیر) می پرسه زندگی همیشه اینقدر سخت و بد ِ یا فردا روز بهتری میشه و لئون بعد از یک مکث کوتاه میگه همیشه همینطوره !

leon

جواب ِ صریح و کوبنده ای بود

رویا

5 دیدگاه

بیدار میشم از خواب ، یه صبحانه با دل خوش میخورم و وصل میشم به اینترنت. ویدیوی اخبار مورد علاقه ام را می بینم ، یه سری به رفقا در FaceBook می زنم و با سرعت یک مگابایت در ثانیه وبگردی می کنم …

هزار و هشتصد تا سد ساختیم ، نه هزار و پونصد تا ماهواره فرستادیم هوا ، پانصد و سی میلیون و دویست و یازده هزار تا آنتی BTS علم کردیم … حتی جمعیت کشور رو چهل میلیون اضافه کردیم (کاری که خود امریکایی ها نتونستن بعد از این همه مدت انجام بدن) اما هنوز سرعت 56kbit/sec برامون کافیه. چون اصولا قرار نیست براندازی نرم یا سفت بکنیم !

وقتی حامد کوچک بود

6 دیدگاه

حدیثه یک بازی دعوتمون کرده و این هم بهانه ای شد تا تنبلی رو کنار بذارم و عکس هام رو ببرم اسکن کنم تا در مقابل باد و بارون بیمه بشه . به هر حال این عکس ها تنها چیزهایی هستند که از کودکی مون به جا مونده. و حالا می ریم که داشته باشیم کودکی حامد را …

اینجا یک ماه بودم :

untitled-1

(خوشبختانه عکاس گرامی ، که حضرت پدر باشند لطف کرده اند و از جاهای مورددار عکس نگرفته اند :)) )

وشکا ، در این عکس یازده ماه بوده است :

untitled-2

(اطرافیان بر این نکته متفق القول بوده اند که ما از بچگی دهنمان به خنده باز بوده ، در هر دو عکس بالا هم این موضوع مشخص است البته )

این عکس در کنار ساحل شمال گرفته شده است :

untitled-3

اینجا وشکا مشغول تمرین خدمت مقدس سربازی بوده است و البته با همین لباس و همین چوب هم گم شده بوده اند که با تلاش پیگیر والدین شان پس از دقایقی یافت شده اند که همینجا از زحمات آنها سپاسگذاری می شود 😀

untitled-4

عکس آخر هم مربوط است به دوران مدرسه ابتدایی ، کلاس سوم ، اینجا هم کتابخانه مدرسه است :

untitled-5

خب دیگه این هم عکس های ما ، حول حولکی نوشتم چون ساعت 2 پرسپولیس بازی داره .

دعوت می شود از : سیناک و پدرام ویسی و هر کس که دلش میخواد بگه واسش کارت دعوت بفرستم (به تعداد نامحدود دعوت نامه موجود است) ، عکس های حدیثه را اینجا ببیند و البته قوانین را هم بخوانید

وقتی خانم جی میل خجسته می شود

بیان دیدگاه

خانم Gmail نکن این کارها رو . این سیاست یک بوم و دوهوا خوبیت نداره. اصلا از قدیم گفتن زن و حرفش

screenshot1

توضیح واضحات : خب آخر وقتی خودت میگی با بیشتر از 2 گیگابایت فضا کدوم آدم عاقلی ایمیل هاشو پاک میکنه دیگه آخه چرا خودت بعد از 30 روز اونها رو پاک می کنی ؟؟

پ.ن (1) : طبق بررسی های بدست آمده ، جی میل خانم است !

و اینک یوم الله ِ ولنتاین !

2 دیدگاه

در خیابان دیدم ، قلب هایی کوچک و بزرگی ، در ویترین…

شکلات های قلبی ، عروسک های قلبی ، همه چیز قلب بود امشب …

این روزگار ، قلب ها چه قیمت ارزانی دارند

این یک بازی نیست

11 دیدگاه

یه سوالی که جدیدا برام پیش اومده اینه که برنامه ی ما واسه زندگی چیه ؟ یعنی از اینکه صبحها بیدار بشیم ، صبحانه بخوریم ، بریم سرکار یا کلاس ، بعدش برگردیم خونه و غیره و غیره ما رو به چی میخواد برسونه . چی رو میخواهیم از این همه دوندگی ها بدست بیاریم ؟ به کجا میخواهیم برسیم.

شاید به نظر واضح برسه. شاید یکی با خودش بپرسه مگه میشه آدم هدف نداشته باشه توی زندگیش. اما من میگم گاهی وقتها اینقدر توی روزمرگی هامون غرق می شیم که یادمون میره اون نقطه هدف کجا بوده. راهمون رو گم میکنیم. بعدش ممکنه یه روزی یا شاید هم یه شبی یه دفعه به خودمون بیاییم که هی فلانی ! پارسال چیکاره بودی ؟ الان چی کاره ای ؟ سال بعد میخوای چه غلطی کنی ؟ زور زدی و درس خوندی که دانشگاه قبول بشی . خب قبول شدی! بعدش زور زدی و سختی کشیدی که مدرکت رو بگیری. اینم مدرک ! حالا دیگه میخوای چه کنی ؟

بیاییم با خودمون رو راست باشیم. هدفمون رو واضح و مشخص بنویسیم تا بعد وقتی دوباره خوندیمش ببینم چقدر ازش پرت شدیم. از خودم شروع میکنم : بیست و سه سالمه. اگرچه یکی از دوستم ازدواج کرده اما فعلا در این زمینه برنامه ای ندارم. سه تا کار می تونم بکنم تا سال دیگه : الف) درس بخونم و دانشگاه دولتی یا ازاد فوق لیسانس قبول بشم . ب) جمع و جور کنم خودمو و اون تصمیم بزرگ رو بگیرم و برم یه کشور خارجی ، حالا هند یا کانادا فرقی نمیکنه زیاد. برم هم تجربه زندگی رو کسب کنم هم مدرک بگیرم و برگردم. میشه هم برنگشت البته! ج) قید درس و مشق و کتاب و دانشگاه رو بزنم و برم بچسبم به کار. حالا یا اینجا یا هر جای دیگه … میگن عسلویه خوب جایی ه واسه پول درآوردن !

هر سه تای اینها الان درصد بالایی دارند ، شاید هم به قول قدیمیا یه سیب رو که میندازی هوا ، هزار تا چرخ بخوره تا بیاد زمین. خدا رو چه دیدی. امیدوارم هر چی باشه خیر باشه …

این یک بازی نیست ، دوست دارم بدونم شما چه هدفی دارین . پس بنویسید توی وبلاگهاتون و اما موضوع انشاء : در آینده می خواهید چه کاره شوید ؟