بخش اول : آغاز

اصولا مسافرت هایی که با خانواده باشه زیاد بهم خوش نمیگذره. یعنی تا قبل از این فکر میکردم لذت سفر همینه.اما بعد از اون اردوهای دانشجویی که تا ساعت 3 و 4 صبح بیدار بودیم و میگفتیم و میخندیدیم و نمی فهمیدیم کی خوابمون برده و ساعت 6 صبح بیدار شدن با لگد و بعدش دوباره خنده و شادی دیگه این جور سفرهای خانوادگی بهم کیف نمیده. ساعت 11 باید خوابید چون راننده که پدر باشند خسته است (و البته خب حق داره) و ساعت 6 باید بیدار شد و اون خرت و پرت های سنگین رو دوباره برد توی ماشین و راه افتاد . اینکه چرا با این اوصاف رفتم هم یکی اش بخاطر اصرارهای بابا مامان بود که بیا اونجا اگه چیزی خواستیم بخریم بتونی کمکمون کنی (*) و دیگه اینکه حقیقتش ترسیدم تنهایی برن مسافرت .

قضیه اینکه چرا کردستان هم این بود که رفیق ِ عموئه رفته بود «بانه» و اونجا کلی خرت و پرت خریده بود با قیمت های ارزون و کمتر از جاهای دیگه. مثلا تلویزیونی که اینجا هست 1میلیون و 300 اونجا هست 900 هزار تومن .اون هم بخاطر اینکه همه اینها رو قاچاق میارن . القصه حرکت کردیم به سمت دیار کردستان. تهران و قزوین را رد کردیم تا به زنجان برسیم. زنجان یک شب موندیم و از موزه مردان نمکی و رختشورخانه هم دیدن کردیم. دیدن ِ آدمهایی از 2300 سال قبل واقعا برام جالب بود. جاهای دیگه ای هم بود که دوست داشتم ببینم از جمله غار کتله خور و مسجد جامع که فرصت نشد و دیگه اینکه بیشتر از صد تا سوژه ناب ِ عکاسی توی جاده و شهر پیدا کردم که میشد عکس های خیلی قشنگی از توشون درآورد اما نداشتن دوربین و همینطور نداشتن اختیار ماشین برای ایستادن و عکس گرفتن و لذت بردن این امکان رو از من گرفت …

… ادامه دارد !

Advertisements