مخاطب خاص

3 دیدگاه

طرف دوست‌دخترش وبلاگش رو نمی‌خونه ، دیگه ببین چقدر وبلاگش درپیت و مزخرف هست …

Advertisements

چگونه یاد بگیریم که با هر آهنگی نمی‌شود قر داد !

3 دیدگاه

آقاجان به پیر به پیغمبر ، آهنگ «نسترن» مناسب مراسم عروسی نیست که این همه هم همه‌تون باهاش قر میدید ! فارسی که بلدی ؟ میگه «نسترن وقتی می‌خندی ، یه دروغی تو چشات ِ ، نمی‌گی اما می‌دونم دل ِ دیگری باهاته» …

به جان بچه‌ام ، خیلی این قضیه مهمه. حالا سگ‌خور ، میخوای برقصی باهاش ؟ برقص ! اما لااقل توی خزعبلات ِ یارو بیشتر از این نرین : «نسترن وقتی می‌خندی ، یه دروغی تو چشات ِ ، تو میگی اما می‌دونم دل ِ دیگری باهاته»

عروسی

بیان دیدگاه

– عروسی خوش گذشت ؟

– آره ! غذاش بد نبود …

دیوار

3 دیدگاه

از زمزمه دلتنگیم از همهمه بیزاریم
نه طاقت خاموشی نه میل سخن داریم
آوار پریشانیست رو سوی چه بگریزیم
هنگامه حیرانیست خود را به كه بسپاریم
تشویش هزار آیا وسواس هزار اما
یك عمر نمی‌دیدم در خویش چه‌ها داریم
دردا كه هدر دادیم آن ذات گرامی را
تیغیم و نمی‌بریم ابریــم و نمی‌باریم
ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب
گفتند كه بیدارید گفتیم كه بیداریم
دوران شكوه باد از خاطرمان رفته‌است
امروز كه سد بسته‌است خشكیده و بی‌باریم
تشویش هزار آیا وسواس هزار اما
یك عمر نمی‌دیدم در خویش چه‌ها داریم
دردا كه هدر دادیم آن ذات گرامی را
تیغیم و نمی‌بریم ابریــم و نمی‌باریم

ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب
گفتند كه بیدارید گفتیم كه بیداریم
من راه تو را بسته تو راه مرا بسته
امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم
آوار پریشانیست رو سوی چه بگریزیم
هنگامه حیرانیست خود را به كه بسپاریم
دردا كه هدر دادیم آن ذات گرامی را
تیغیم و نمی‌بریم ابریــم و نمی‌باریم

شعر : حسین منزوی /  صدا : داریوش

— تقدیم به صابر عزیز

چه کسی قصد داشته‌است اذهان عمومی را "تشویق" کند !

3 دیدگاه

رفقا ! نکنید این کارها را … خوبیت ندارد ، برایتان حرف در می‌آورند .

بیست و چهار سالگی

۱ دیدگاه

سال قبل ، وقتی روز تولدم رو پدر و مادرم یادشون رفت گفتم اتفاقیه که ممکن ِ همیشه پیش بیاد. روز تولد رو یک روز بعد جشن گرفتن ولی تمام شیرینی و شادی‌اش به اینه که توی همون روز خاص باشه. روزی که آدم احساس میکنه واسه‌ی اونه.مخصوص اون‌ه.

امسال هم یادشون رفت و بهانه‌شون این بود که به خاطر مسافرت ، اصلا یادمون نبود و … مسخره‌است که میگه تو هم خودت یادت نبود ! مگه میشه آدم روز تولدش یادش بره ؟ مگه میشه ؟ تولد بیست و چهار سالگی هم گذشت ، بی تبریک و جشن و هدیه .

یک روز از خواب پا میشی، می‌بینی رفتی به باد ، هیچ کس دور و برت نیست ، همه رو بردی ز یاد ، چند تار موی ِ دیگه‌ات سفید شد ای مرد ِ بی‌اساس ، جشن تولد ِ تو باز مجلس عزاست ، بریدی از اساس

– مرسی از منیره که تنها کسی بود که امسال بهم هدیه داد.یک فال حافظ خیلی قشنگ و یک کارت هدیه. خیلی شرمنده کرد منو

– مرسی از سوفی که روم‌ی رو توی فرندفید برام ساخت که اگرچه به شلوغی روم بقیه دوستان نبود اما باز هم ممنون از لطفش خیلی زیاد.

– از بقیه دوستانی هم که توی فیس‌بوک و توییتر تبریک گفته بودن ممنونم.