۱۰/۵ ساعت کار در روز. از ساعت ۷ صبح تا ۱۷/۵ ، اونم چی ۱۰-۱۲ کیلومتر خارج از شهر که ۲ کیلومترش جاده خاکیه. یه کاری که اصلا مربوط به رشته ات نیست. هیچی ازش نمی دونی. کل کار هم به همریخته است به خاطر کم کاری بقیه و چوبش رو باید تو بخوری.۶۰ تا رئیس داری که همه هم تو رو با نوکر باباشون اشتباه گرفتن. حقوقت اونقدر عدد خجالت آوریه که اگر به تعداد ساعات کاری در ماه تقسیمش کنی به ۱۵۰۰ تومن در ساعت هم نمیرسه.

شبها تا صبح چند بار از خواب بپری که نکنه فلان ریپورتم ریجکت بشه نکنه هفته بعد پروژه به فلان مقدار پیشرفت نرسه . نکنه کارگرها خواب بمونند یا دلشون نخواد کار کنن و برنامه تو اشتباه دربیاد. نکنه یه بار که میری پست یه تیر آهن یا ورق فولادی از اون بالا بیفته و نصفت کنه !

هر روز جنگ اعصاب با کارفرما و مشاور و پیمانکار سر فونت و اندازه اش و Bold بودن و نبودنش و آخر منت گذاشتن که مهندس این بار رو ریجکت نمیکنیم اما درست کار کن از این به بعد. آخر روز متوجه میشی که اگرچه مهندسی و داری مثل اسب جوون می‌کنی اما حقوقت از آبدارچی شرکت هم کمتره (از راننده که خیلی کمتره!) و با خودت فکر میکنی من واسه چی و واسه کی دارم جون میکنم ؟ چرا روزی ۱۱ ساعت توی شرکت و ۴-۵ ساعت توی خونه کار میکنم اونم کاری که می دونم آینده ام توش نیست ؟ میگی نمیرم دیگه ، تمام !

میایی خونه و به مامانت میگی همه اینها رو و اونم بهت میگه نه باید بری ، بهتر از اینه که خونه بشینی و در و دیوار رو نیگا کنی که … ! اونجا اگر بغض‌ات نشکنه خیلی مردی.

Advertisements