حفاظت نشده: سرنوشت

2 دیدگاه

بعد از اون اتفاق تلخ * همیشه راهم رو کج میکردم که از کوچه شون هم حتی نگذرم. حتی اگر راهم دو یا سه برابر میشد می رفتم.هیچ کس هم نمیدونست چرا اما من نمیخواستم ببینمش. ازش متنفر نبودم اما نمیخواستم چشمم توی چشممش بیفته.

نمیدونم اسم این رو تقدیر میشه گذاشت یا نه . توی این شهر به این بزرگی ، ساختمونی که توش کار میکنیم عدل افتاده توی کوچه شون.توی این سالها اون «نخواستن» تبدیل شده بود به «ترس» ! ترس از دیدنش. روزهای گذشته همزمان با اینکه به ترس از ارتفاع ام غلبه کردم این ترس رو هم توی خودم کشتم. همه فکر میکردن شاهکار کردم که تا اون ارتفاع بالا اومدم اما من از اینکه بر اون ترس بزرگتر پیروز شدم خوشحال تر بودم …

حالا اگه ببینمش هم فرقی نمیکنه. شاید حتی حالش رو بپرسم یا اینکه نزدیکترین بقالی کجاست ! اما هرگز بهش نمیگم که از اون موقع ، روزهای زیادی گذشتند و روی خیلی از اتفاقات گردی از زمان نشسته که بهتره دست نخورده و یادگاری باقی بمونه.

* گاهی با خودم میگم اگه اون اتفاق نمی افتاد این آدم نمی شدم.اینی که الان هستم از اون آدم خیلی بهتر هست.ازین جهت خدا رو شکر میکنم.

روزهای سگی

2 دیدگاه

بدترین درد اینه که یادت نیاد آخرین روز خوبت کی بوده ؟ تقویم ها رو میگردم دنبال ِ آخرین روز ِ خوب ِ عاشقانه ام

آدم ها ، سایت ها

4 دیدگاه

کاش «آدمها» هم مثل سایت ها بودند ، یه تیک می زدی و به خاطرشان می ماندی …

آرزوهای کوچک گارفیلدی !

۱ دیدگاه

در این لحظه و این تاریخ ، نه لب تاپ (لپ تاب ؟ لپ لپ ؟ ) میخوام نه اینترنت 2مگ ، نه پول گنده نه حتی زیتون پرورده (!) … دلم میخواد الان فقط بخوابم ، عمیق و راحت تا فردا ظهر ، تا هر وقت که توسط خودم بیدار بشم نه ساعت ها ، تلفن ها و اشخاص !

حیف که نمیشه … امیدوارم پس فردا بتونم این مهم رو به انجام برسونم

عرق خوری

3 دیدگاه

عرق نعنا فقط به اندازه ی یک ربع تا نیم ساعت این دل درد ِ لعنتی رو آروم میکنه بعد دوباره این درد شروع میشه . تا حالا هیچ موردی از اعتیاد به عرق نعنا گزارش شده ؟؟

پ.ن : حامد مُرد از بس که جان ندارد …

زندگی

2 دیدگاه

زندگی هیچ وقت به آن سادگی نبود که در هنگام تولد انتظارش را داشتم …

فرمان صد و دهم

5 دیدگاه

هیچ وقت اتاقتان را با برادری که ازدواج کرده است شریک نشوید ، آواره می شوید !

(عرض ارادتی به جلال (حفظ الله) : صد و نه تای قبلی اینجاست )